تجربه معلمان حرفه ای
از ایشان خواستم یکی از تجارب خود را در این سالهای کاری انتخاب کرده و در اختیار ما بگذارند ایشان هم پذیرفتند و صحبت هایشان را اینگونه شروع کردند:
سال ۸۹ مانند اغلب سالها معلم پایه چهارم شدم و از آنجایی که از سال قبل در آن مدرسه بودم میدانستم یکی از دانشآموزان سوم که در مدرسه به دانشآموز ناهنجار معروف بود یکی از دانشآموزان من خواهد بود.
می دانستم معصومه همیشه در کلاس روی تک صندلی مینشیند و بقیه بچهها با او دوست نمیشوند.او با دیگر بچهها کنار نمیآمد و آنها را کتک میزد و درس نمیخواند و بسیاری از کارهای زشت مدرسه مانند دزدی و ... را به او نسبت میدادند حتی اگر در آن دفعه کار او نبود. خلاصه معصومه انگشت نمای مدرسه بود.
وقتی در سال ۸۹ معصومه دانشآموز من شد او را کنار بقیه دانشآموزان نشاندم و به بچهها گفتم در کلاس ما همه باهم دوست هستند و هیچکس جدا نمینشیند.به معصومه احترام میگذاشتم و برای هر کار کوچک او تشویقش میکردم.
با مادر معصومه صحبت کردم متوجه شدم معصومه قرص آرامش اعصاب مصرف میکند به او گفتم حتی اگر اینچنین است نگذارد این مسأله بیش از حد در معصومه تلقین شود. چندین بار با مادرش صحبت کردم از او خواستم در درسها به او کمک کند و در منزل به او بیشتر احترام بگذارد. اجازه ندهد دیگران به او بیاحترامی کنند.
زنگ تفریحها گاهی با معصومه صحبت میکردم یا کمی در درس تمرین میکردیم. به او محبت میکردم. به ناظم و مدیر گفته بودم کسی نباید معصومه را از کلاس من بیرون ببرد و به او بیاحترامی کند یا به او تهمت بزند...
روزها به همین شکل میگذشت و من معجزه را در رفتار معصومه میدیدم دیگر با بچهها کنار میآمد و شکایتها کم شده بود.در درسهایش پیشرفت کرده بود دیگر از تهمتها خبری نبود.حتی سال بعد که از معاون مدرسه درمورد او پرسیدم ایشان گفتند دیگر آن رفتارها در او بروز نکرد و بسیار بهتر شده است.
تجربه های خاص معلمی
دوستی+رنگ
این معلم سخت کوش در درس هنر با راهکاری جالب ترکیب رنگ ها را به بچه ها آموزش دادند. ایشان در راستای یاددهی موضوع ترکیب دو رنگ آبی و زرد و تشکیل رنگ سبز ، شعری زیبا و کودکانه در باب همین موضوع برای بچه ها می خوانند.
سلام مداد زردم امروز نقاشی کردم
آهای مداد آبی بیداری یا که خوابی
آسمونو آبی کن روزشو آفتابی کن
می خوام چمن بکارم مدادشو ندارم
چمن که آبی رنگ نیست زرد که باشه قشنگ نیست
مداد آبی و زرد باید به من کمک کرد
رنگ شما هر دوتا میشه یه سبز زیبا
رنگو رو هم بزارید اینجا چمن بکارید
چون شعر وزن و آهنگ زیبایی دارد حواس کودک ناخودآگاه به این شعر جلب می گردد و به سرعت نیز در ذهنش تثبیت می گردد. با آرزوی توفیق و سربلندی برای این معلم توانا...
دوستی+رنگ+تجربه+خاص+معلم
تجربه های خاص معلمی
درس بزرگ معلمی توسط یک دانش آموز
در ده یا یازدهمین سال تجربه کاری من بود در یکی از روستاهای …… به عنوان آموزگار پایه پنجم بودم و عجیب دوست داشتم که دانش آموزان من درس بخوانند و تلاش کنند و در رقابت با دیگر کلاس ها پیش بروند.
یک روز زنگ تفریح تمام شد و من وارد کلاس شدم. دیدم واقعا بچه ها شلوغ میکنند.روی سر همدیگه ریختن و میز و نیمکت ها رو لگد میکنن و جو نابهنجاری را ایجاد کردند.
مدیر ما هم مدیر خونسرد و ملایمی بود. ما هم از همین قضیه ناراحت بودیم که برخورد جدی با این بچه ها نمیکند .
روی همین حساب من یه چند تا از این بچه هایی که روی نیمکت بودند و همدیگر را مشت و لگد میزدند آنها را به دفتر بردم و واقعا عصبانی شدم و در اینجا هم اولین دانش آموز را با سیلی زدم و دیدم این دانش آموز افتاد و ضعف رفت. خودم ناراحت شدم و بلافاصله دستش را گرفتم ، دیدم دانش آموز از بس بین ما روابط خوبی بود و این انتظار نداشت برگشت گفت آقای معلم چون من ناهار نخورده بودم ، ضعف کردم و افتادم. شما نگران نباشید.
اونجا من به خودم گفتم ما هنوز معلم نشدیم.
شاید ابلاغ معلمی گرفتیم ولی واقعا نتونستیم معلم بمونیم برای اینکه این بچه ها اشتباهی داشتن و ما نتونستیم اشتباه را حل کنیم.
آن دانش آموز هم توانسته به من درس بزرگی بدهد و فهمیدم که باید اول راهکارهای خوب و بهینه را در بچه ها بوجود آوریم و آنها را به راه درست هدایت کنیم.
خاطرات معلمی
گاهی مشکلات بچه ها را در نقاشیهایشان بیابید
همیشه به نقاشی های دانش آموزاتون خوب دقت کنید . نگاه کنید که از چه خطهایی و چه رنگهایی استفاده کردن . بیشتر درباره ی چه موضوعاتی نقاشی می کنن و چه کسایی رو تو نقاشیاشون می کشن ، چون اونا برای هر چه که تو نقاشی می کشن دلیل دارن . گاهی وقتا هم لازمه که از اونا بخوایم درباره ی چیزایی که تو نقاشیشون می کشن توضیح بدن.
قصه ی زیر درباره ی یه نقاشی باور نکردنیه:
(( همه نقاشیاشون رو کشیده بودن و یکی یکی پیش من میاوردند تا بهشون نمره بدم . در بین نقاشیا به یه نقاشی عجیب برخورد کردم . نقاشی یه مادر و یه پسر و دختر بود که هر سه با یه دسته گل دست تو دست همدیگه گذاشته بودند و داشتند می رفتن طرف یه قبر . راستی! یادم رفت بگم که محیط و فضای نقاشی یه قبرستون بود . خلاصه وقتی نقاشی رو دیدم جا خوردم و از دانش آموزی که این نقاشی رو کشیده بود پرسیدم که این قبر کیه؟ گفت : قبر بابامه . گفتم خدا رحمتش کنه من نمی دونستم بابات فوت کرده . جواب داد : نه بابام که نمرده . گفتم پس چرا قبرش رو کشیدی . گفت : آخه بابام معتاده و مثل مرده ها همیشه توی خونه افتاده ))
نکته: هیچ وقت بچه ها رو ساده نگیرید . اونا تمام اتقاقاتی که اطرافشون می افته رو درک می کنند حتی گاهی بهتر از ما
روز طبیعت مبارک
سیزده تون بدر،
دشمناتون دربدر،
رفقاتون گل به سر،
خوشی هاتون صد برابر.
سیزده بدر مبارک
